تبلیغات
amirali mirsajadi - ادبیات فارسی اول دبیرستان درس 5 و 6

درس ششم

داستان خیر و شر

نظامی

1ـ خیر، فوراً جواهر درخشان را از لباس خود درآورد و در برابر آن سنگدل ( شر ) كه آب داشت قرار داد.

2ـ خیر گفت: از شدّت تشنگی مُردم، به فریادم برس و مرا درك كن و آتش تشنگی‌ام را با مقداری آب رفع كن.

3ـ مقداری از آن آب گواری چون عسل را یا از روی جوانمردی به من ببخش یا بفروش.

4ـ خیر گفت: بلند شو شمشیر و خنجرت را بیاور چشمانم را در بیاور و مقداری آب به من بده.

5ـ چشم‌های نورانیم مرا بیرون بیاور و تشنگی‌ام را با مقداری آب برطرف كن.

6ـ هنگامی كه شر درخواست خیر را شنید، خنجرش را بیرون آورد و با سرعت پیش خیر تشنه رفت.

7ـ خنجرش را در چشمان روشن خیر فرو كرد و از كور كردن او هیچ افسوسی نخورد.

8ـ وقتی چشمان خیر را نابینا كرد، بدون آن كه به او  آب بدهد، به راهش ادامه داد.

9ـ شر، لباس‌ها و جواهرات قیمتی خیر را برداشت و او را بی چیز و نابینا رها كرد.

**************

10ـ چشم نابینای خیر، بینا شد و درست مثل اولش سالم گشت.

**************

11ـ چوپان گفت: من به جز این دختر كه برایم بسیار عزیز است فرزند دیگری ندارم، اما مال و ثروت زیادی دارم.

12ـ اگر به من و دخترم علاقمند شوی و نزد ما بمانی، برای ما از جان عزیزتر خواهی بود.

13ـ اگر خودت بخواهی برای چنین دختری تو را آزادانه به دامادی خود برمی‌گزینم.

14ـ و آن چه از گوسفند و شتر دارم به تو می‌دهم تا ثروتمند شوی.

**************

15ـ من همان فرد تشنه‌ای هستم كه جواهراتم را از دست دادم، شانس و اقبال به من روی آورده است.  امّا تو شانسی نداری.

 

 


 

16ـ تو می‌خواستی مرا بكشی اما خدا نمی‌خواست، خوش بخت كسی است كه خداوند پشتیبان او باشد.

17ـ شانس و اقبال پشتیبانی مانند خدا را به من داد و اینك تاج و تخت شاهی نصیب من شد.

18ـ وای بر جان تو كه بد ذات هستی، تو را هزن جان شده‌ای و برای هلاك دیگران اقدام كرده‌ای امّا جان سالم به در نخواهی برد.

19ـ شر گفت: امان بده هر چند در حق تو بدی كردم، از بدی من بگذر زیرا من در حق خودم بدی كرده‌ام.

**************

20ـ چوپان گفت: اگرخیر، خیرخواه است اما تو شر هستی و جز بدی، كاری از تو ساخته نیست. (سرنوشتی جز بدی در انتظار تو نیست.)

21ـ چوپان تن شر را جستجو كرد و آن دو جواهر را كه در میان كمربند خود پنهان كرده بود، یافت.

22ـ چوپان جواهرات را نزد خیر آورد و گفت: این جواهرات به صاحب آن كه همچون جواهر با ارزش است برگشت

درس پنجم سمک و قطران
۱- سوگند خوردن به نان و نمک مردان و به صحبت جوان مردان
پای بندی به عهد وپیمان و سوگند
۲- شیر آمدی یا روباه ؟
۳- به عنوان ضمانت و پشتوانه ی عهد و پیمان و سوگند .
۴- آتشک
۵- صفحه ۳۸- بند دوم سطر چهارم : توکیستی و از کجا می آیی و به کجا می روی ؟
و بند پایانی سطر اول : او را دل تنگ دیدم . گفتم : ای پهلوان ، چرا دل تنگی ؟
صفحه ی ۳۹ سطر آخر : هردو باهم عهد کردند .
صفحه ی ۴۰
بند دوم : قطران گفت : ای آتشک ، شیر آمدی یا روباه ؟ سطر بعد : قطران نگاه کرد و سمک را دید.
بند آخر
سطر اول هردو برخاستند و به خیمه ی قطران آمدند. قطران را دیدند بی هوش افتاده . سمک گفت : ای آتشک او را چگونه ببریم ؟
صفحه ی ۴۲ سطر اول
گفتند : این شخص دیگر کیست ؟ گفت : او برادر من است .
۶- سیاست بود . سمک و قطران دشمن هم بودند و نقشه کشیدن برضد دشمن سیاست است و سمک هیچگاه به قطران قولی نداده بود که بعد با پیمان شکنی به او خیانت کرده باشد.
۷- آتشک عاشق دلارام است و فردی فرصت طلب است که به محض این که متوجه می شود سمک می تواند او را به محبوبش برساند به راحتی به امیر خود خیانت می کند .
۸- فرو بریم : برپا کنیم . قفا زدن : سیلی زدن ، پس گردنی زدن .
۹- می گویند یک مرغابی در آب تصویر (نور) ستاره می دید ، خیال کرد ماهی است . قصد کرد آن را شکار کند ولی چیزی پیدا نکرد. وقتی چند بار امتحان کرد و نتیجه ای نگرفت ، (آن کار را ) رها کرد . روز دیگر هربار در آب ماهی می دید تصور می کرد همان روشنایی روز قبل است و شکار نمی کرد و نتیجه ی این تجربه آن بود که تمام روز گرسنه ماند.
۱۰- گو

درس ششم داستان خیر و شر صفحه ی ۵۰
۱- خیر .
۲- کشاکش همیشگی نیکی و بدی و حاکمیت خوبی ها و این که سرانجام نیکی رستگاری و عاقبت بدی تباهی و نابودی است .
۳- زیرا شر به سبب بدجنسی تصور می کرد که خیر مروارید خود را بعداً پس می گیرد لذا گفت باید چشم هایت را ببخشی که هرگز نتوانی آن را پس بگیری .
۴- هردو داستان کشاکش نیکی و بدی را نشان می دهد و مثل این داستان ، در آن جا نیز هابیل نماد خوبی و قابیل نماد شر و ستمگری است .
۵- گوهر اول : همان لعل و گوهر است که شر آن را از خیر می دزدد و گوهر دوم استعاره از خیر است .
۶- تکلیف دانش آموزی .
۷- داستان ((مرد ونامرد)) که اصل آن از کتاب هزار ویک شب است و آقای مهدی آذر یزدی آن را بازنویسی کرده است و داستان بینوایان رویارویی ژان والژن و ژاور و داستان هابیل و قابیل .
۸- سعی کن تا می توانی در پی کسب علم و دانش باشی زیرا این گوهر گرانقدر در انتظار تو نمی ماند.
آینه ات را جلا ببخش تا نور حق در آن تجلی کند. (آینه استعاره از دل )




طبقه بندی: عمومی،

تاریخ : پنجشنبه 5 بهمن 1391 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : امیرعلی میرسجادی | نظرات